تبليغاتX
من آرامش را می آموزم...
يه ربعي هست بي حوصله نشستم. به وبلاگاي برو بچ سر ميزنم ...انگار هيچ بنده خدايي امشب خیال آپ كردن نداره!
باز خدا خير بده
مصطفی رو كه با ديدن عكسم توي وبلاگش يه خورده به خود شناسي رسيدم!
خيلي حس جانكاهيه اينكه همينجوري زل بزني به كيبورد ونتوني حتي يه جمله ساده رديف كني!مدتيه هر بار كه ميخوام چيزي بذارم توي وبلاگم به اين حال ميفتم. به نوشته هاي قبليم كه نگاه ميكنم ميبينم همشون مناسبتي شدن!اینجا شده تقویم ....حالا هم كه حرفي نيست.مثل اينكه بازم بايد مناسبتي بنويسم.
تولد حضرت معصومه(س)رو تبريك ميگم. والبته روز دخترو به همه دختراي وبلاگستون. هرچند حيفم مياد توي اين روز به پسرا تبريك نگم!
اينكه بگم به دختر بودنم افتخار ميكنم دروغ نيست.واقعيه اما همه واقعيت نيست!!!!!
روزاي زيادي خودمو با پسرا مقايسه كردم ودلم به حال خودم سوخته كه دخترم!
اين احساس يه بار پررنگ تر از هميشه بود.اونم همين دو سه سال پيش بود كه يكي از خواهرام كه بدجور پسر دوسته يهو گرفت ماچم كرد وگفت حلالم كن! پرسيدم براي چي؟ یه خورده من ومن کرد وبعدش با حالت عذاب وجدان گفت" وقتي تو به دنيا اومدي و فهميدم پسرنیستی عين مصيبت زده ها گريه كردم...هر بارم كه تو گريه ميكردي بهت بد وبيراه ميگفتم.آخه همه دوس داشتن تو پسر بشي وداداش از يكي يه دونه بودن در بياد .اما حالا میفهمم که وجود تو برامون با ارزش تر از وجود یه پسره."شایدم داشت توجیه میکرد .
نميدونم ... چي بگم ؟همينه كه هست! باز خوبه تو سيصد وشصت و5روز سال يه روز به اسم دخترا هست!وگرنه روزاي ديگه سال كه كمپلت مال پسراس!
چقد من اين روزا حوصله ندارم!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 23:49  توسط نخود هر آش  | 

روزای آخر روی کار بودنش بود...از ضیافت شام رهبری که اومد بیرون نجف زاده رفت وباهاش یه مصاحبه کوتاه کرد...توی جواب یکی از سوالاش که الان یادم نیس چی بود این چن بیتو خوند....این شعر از اون روز رو زبونم مونده:

هرکه ما را یاد کرد ٬ ایزد مر او را یاد باد
هر که ما را خار کرد ٬ از عمر برخوردار باد
هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد ٬بی خار باد

خیلی وقته که هلاک همین مرامشم!

"عزيزاهل فكرو فرهنگ وفضيلت؛جناب حجت الا سلام والمسلمين سيد محمدخاتمي
زادروز خجسته مهر و مهرباني را كه فروغ گرمابخش روشنگرش از لبخند شكفته در چشم هاي نجيبت مي تراود تبريك مي گوييم.
خدا را مي خوانيم و مي خواهيم تا طعم تلخ صبر و صداقت را در كام اخلاق و نيك انديشي و جوانمردي ات شيرين كند و خاتم انگشتري زيبا و زينت افزاي ميهن را با نقش نام محمدي ات در آفاق محبت و معنويت درخشنده تر سازد.
شصت وششمين سالروز تولد استاد مهر مبارك باد.
اي دل دريايي ات اميدوار آَسمان شو ابر شو باران ببار
آب باران باغ صد رنگ آورد موج سبز از سينه سنگ آورد"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 15:57  توسط نخود هر آش  | 

 

روز جهاني كودك باشه و من از چيز ديگه اي به غير از اميرعباس بنويسم؟محااااااااااااااااااااله!

 داخلی- شب - معبد آمون(خردسال ترین کاهن معبد آمون)

 

خارجی - روز- گنبدکاووس(جای یک عدد کره اسب ترکمن خالی!)

 

 داخلی ـ روزـ آشپزخونه مادر بزرگ ـ وقتی هوس میکنه از پشت عینک من دنیا رو ببینه!البته گویا خوشش نیومده ...ترجیح داده با چشای خودش تماشا کنه!

واما خودم.من بچه بودم اينقد طفلكي بودم!همش تنهايي بازي ميكردم...آخه محله ما يكي از محله هاي قديميه. همسايه هامون تشكيل شده بودن از چن تا زوج پير! (الان همه شون مردن.خدا بیامرزتشون).همون تك وتوك بچه اي هم كه بود حق بازي تو كوچه رو نداشتن تا آرامش محله به هم نخوره!
همه اميدم به جمعه هايي بود كه مامان وباباي خودخودم بچه ها رو بريزن تو پيكان زرده شون و بيان خونمون. اونوقت تا خود غروب كه اونا ميرفتن ورجه وورجه ميكردم وعقده همه روزاي تنهايي رو در مياوردم. واي بذارين هيچي ازغروبش نگم كه علاوه بر تحمل غم رفتن اونا مجبور بودم همه اسباب بازيهايي كه از سر تا ته خونه تا دم در كوچه ريخته بود تنهايي جم كنم!البته همون موقه هام اجازه نداشتیم توی کوچه بازی کنیم.
اما چن روز پيش به لطف امير عباس براي اولين بار توي كوچه مون توپ بازي كردم!سوژه م كرده بود. باهم رفتيم مغازه.اونجا از بين اونهمه خوراكي وهله هوله وجينگيل وينگيل گير داد به اين توپاي پلاستيكي وگفت عمو اج اينا ميدي؟خاله برام اج اينا ميكري؟
منم همچين دلم ضف رفت كه نتونستم به توپايي كه توخونه داره فك كنم .خلاصه گرفتيم و باهم اومديم.خونه ما بالاي يه سربالايي خيلي تند وطولاني وپيچ در پيچه!توي كل مسير امير ميگفت ميخوام اينجا توپ بازي كنم!!!!!!وميخواست توپو بذاره روي زمين .حالا تو هي بگو!!!!بچه نميفهمه كه تو زمين شيب دار نميشه توپ بازي كرد!به هزار زحمت وآسمون ريسمون بافتن توپو سالم رسوندم در خونه.اما تا اومدم درو باز كنم توپو پرت كرد بالا!پرت كردنش همان و قل خوردنش تا ته راهي كه اومده بوديم  همان.وقتي به خودم اومدم ديدم عين بچه ها دارم دنبال توپ ميدوام! بساطي بود خلاصه! از دست اين بچه!

اینم برای کوچولوهای نت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 1:47  توسط نخود هر آش  | 

دوست آن باشد که ماند نزد تو
آن زمان کاندیشه ات ناراست است
ورنه حق بر جانبت آنگه که هست
در کنارت ماندن البت راست است

اینجا یه عالمه از اینا هست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 15:15  توسط نخود هر آش  | 

قرار شد نهارو من بپزم... وسطاي كار قسمت عمده اي از پوست انگشت اشاره دست راستمو رنده  كردم.از اونجايي كه نميخواستم گوشت تلخمو به خورد كسي بدم همه چيزايي كه رنده كرده بودم ريختم دور!5 ديقه اي  با زخم دستم ور رفتم اما خونش بند نيومد.منم كه ديدم خيال بند اومدن نداره، كلي دستمال پيچيدم بهش وبا چسب محكم بسته بنديش كردم تا بتونم به بقيه كارم برسم... چند ديقه بعد آبجوشي كه گذاشته بودم تا باهاش پوست گوجه ها رو بكنم ريخت روي دستم تا بدينوسيله آه گوجه هاي بخت برگشته بگيره و پوست خودم كنده بشه.دستمو سريع با لباسم خشك كردم اما آب توي دستمالي كه  روي زخمم بسته بودم نفوذ كرد .منم كه حسابي محكم كاري كرده بودم. كلي طول كشيد تا دستمال ومتعلقاتشو از انگشتم جداش كنم .تو اين فاصله انگشتم كاملن آب پز شد! ولي خوب بدم نبود .اين اتفاق باعث شد يه كشف مهم بكنم:

(( اگه خون زخمتون بند نيومد روش آب جوش بريزين ميپزه و خونش بند مياد!))

از اونجايي كه از دستكش دس كردن بيزارم ... مجبور شدم با همون دست درب وداغون همه ظرفايي كه كثيف كرده بودم بشورم. آخه من نيمرو هم كه بپزم بايد از همه ظرفاي توي خونه استفاده كنم ! بگذريم از اينكه بعد از همه اين ايثار ها واز جان گذشتگي ها آخرشم غذام سوخت!

حالا من خاتون خاله دست وپا چلفتي هستم كه زماني دست راستش  5 تا انگشت داشت!

پ.ن: یه خورده زنگ تفریح برید پست بعد سیاسی داریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 18:34  توسط نخود هر آش  | 

نادر ابراهیمی فروردین ۶۵

ناگهان براي اولين بار بوي جبهه به مشامم ميخورد،

 .......

 اتوبوسي از كنارمان مي گذرد كه سراپا گل است .گل مالي شده با دست .

علي مي گويد :عطر ازاين  اتوبوس است كه از جبهه مي آيد ...رزمنده ميبرد، اسير ميآورد.

اما قطار رزمنده مي برد و بر مي گرداند ومعمولا مجروحاني را كه بايد به تهران يا جاهاي ديگر برساند هم .

حاتمي كيا مي گويد: اينجا در هر زمينه اي بچه ها اصطلاحات خودشان را دارند. درك زبان آنها همزباني ميخواهد. قطار وقتي به جبهه مي آيد ((دلاور)) است ووقتي برميگردد ((دلبر)).

ميگويم :ملت شاعر هرگز از شاعرانه سخن گفتن بازنمي ماند.

*

كمال تبريزي ميگويد : انديمشك است . ميبيني؟همين انديمشك ، يك روز زير رگبار دائم گلوله هاي عراقي ها بود.همين جاده كه روي آن مي راني وعين خيالت نيست . همين درخت ، همين باغ ، همين كلبه،  آنها كه حس نميكنند، هرگز حس نخواهند كرد.

- قسمت هاي عظيمي از ايران ديگر جزو ايران نبود . دشمن ، گما ن هم نميكرد كه ديگر، هرگز، جزو ايران بشود . مگر هرات وكابل وقندهار شد كه اين بشود؟مگر بلوچستان انگليس شد كه اين بشود؟ مگر سمرقند ومدائن شد؟ دشمن انقلاب ،دشمن ما ، آمده بود لم داده بود وتف مي انداخت روي اين زمين.ميخواست جغرافياي تازه اي بنويسد ميخواست اسناد ومدارك تاريخي كاملا جديدي تدوين كند.

.......................

آن مردك ملعون روي اين خاك راه رفته است... روي اين خاك قدم زده است... روي اين خاك حتي سخن گفته است . اگر نتوانيم او را به خاك سياه بنشانيم اين سرزمين هرگز به طهارت مجدد نخواهد رسيد وهرگز دست نفرين از ما برنخواهد داشت وهرگز به ما اجازه نخواهد داد روي تن زخم خورده اش سجاده پهن كنيم ...

.......................

صداي آهنگران،  ناگهان بلند ميشود:

زان كه آن يار مهربان ميرفت                        از تنم گوييا روان ميرفت

 *

گورستاني كوچك پر از شهيد . آفتاب جنوب . خورشيد را ببين كه شرمگين از كوچكي خويش اينك از مقابر شهيدان ما نور تكدي ميكند.

با من پياده بيا اي دوست ، با من پياده بيا!

...................................................................................

من نوشت: شاید اینها رو خیلی شنیده باشیم .شاید تکراری باشه.اما برای من از اون لحاظ جالبه که نادر ابراهیمی به عنوان یه شبه روشنفکر رفته جبهه.برای دیدن نه جنگیدن.کسی که حتی شاید قبل رفتن نگاه انتقادی داشته به جنگ.حتی توی یه جاهایی از همین کتاب ...یعنی توی سفرشون با رزمنده ها میشینن وبحث میکنن. یا مثلن همون عمو حسن پست قبل اولش قبول نمیکنه باهاش حرف بزنه چون اونو از خودشون نمیدونسته .بعد با اصرار بچه ها راضی میشه بیاد وخاطراتشو تعریف کنه.همین هاست که این یادداشتهای کوتاه رو برای من خوندنی میکنه.

***********************************************

پا به پاي فرزند امامتفلده عيد شما مبارك

****************************************************************

 انديشه هاي يك انسان نه چندان معمولي افتتاح شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 21:43  توسط نخود هر آش  | 

  نادر ابراهيمي -فروردين ۶۵

(( عمو حسن يك دوچرخه دارد و يك خورجين پر از خوراكي ترك دوچرخه اش .اگر در صف حمله نباشد – كه معمولا هم  نيست -  بلافاصله  پشت حمله از راه ميرسد ...شربت ميدهد وآب وآجيل ...پا ميزند وميخندد و شوخي ميكند و پيش ميراند.

ميگويند :جبهه آنجاست كه عمو حسن آنجاست.

 

شبهاي حمله ،سنگرها در تصرف حاجي گلابي ست...كه اوهم مرد ديگريست از مردستان جبهه.
در شبهاي پر شكوه حمله ،حاجي گلابي با مشك گلابش سنگرها را غرق گلاب ميكند.پيرمرد عمده ي كارش اين است:حضور عطرآگين.
ودر چنين شبهاي مباركي ست كه ميگويند:
زمين معطر است سراسر ، به عطر ناب شهادت
كجاست  آنكه  نبيند  لطيف  خواب  شهادت

ميگويند :جبهه آنجاست كه حاجي گلابي آنجاست. 

 

وچون باز هم صداي آهنگران بلند ميشود كليج ميگويد : اين را هم بنويس!

جبهه آنجاست كه آهنگران آنجاست!

 

ميگويم : ديشب در آن اردوگاه كه همه تان آنطور براي حسين (ع) زار ميزديد يكي ميگفت:

((جبهه آنجاست كه حسين جان آنجاست )).


تبريزي *ميگويد : هر جا كه عاشقي باشد ،جبهه همانجاست...واين تفاوت جنگ ماست با همه ي جنگهايي كه تا به حال كرده اند.

.........

بله ...باور كن كه آنجا چيزي هست كه در تمام طول تاريخ حيات اين ملت نبوده است:خلوص .
خلوصي كه حتي ادراك شدني هم نيست.ساعت 5صبح چنان زمزمه يي از نماز در تاريكي برمي خيزد وچنان مهرباني غريبي جريان مي يابد كه هنوز هيچ شاعري را شهامت ساختن تصويري از اين صحنه پديد نيامده است...وهر كه ساخته بد ساخته است ...وحقيقت را به قدر واقعيتي گذرا حقير و بي مقدار كرده است. ))

*********************

 *تبريزي ها انگار هميشه جمله هاي حكمت آميز ميگن.عين تبريزي ما!

**خلاصه كردنش خيلي سخت بود.ولي خوب فعلن كه قيچي دست من بود و نتيجه ش اين شد!باشد كه قبول افتد.

***حالم گرفته ست! نه به سرخوشي بي دليل  اين چند روزه نه به پنچري الان ! من آدم بشو نيستم!

****هوپوووووووووومراقب خودت باش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 22:0  توسط نخود هر آش  | 

در سكوت سرد سحر به صورت پر شر وشور علي نگاه ميكنم  و مي انديشم:

(( در دقايقي از تاريخ براي يك ملّت زندگي جنگ است وجنگ تمامي زندگي در چنين دقايقي ملّت غذاي جنگ ميپزد ،سراي جنگ ميسازد جامه ي جنگ ميدوزد خواب جنگ ميبيند وصبورانه ، ساحرانه وسنگي ميجنگد، خوشا به حال ملّتي كه ميداند براي چه بايد جنگيد وجان سپرد وجاودانه شد))...

دستي مي آيد وپخش صوت را راه مي اندازد.آهنگران ميخواند:

دوست دارم داد دل از چرخ بازيگر بگيرم

گر در اين عالم نشد در عالم ديگر بگيرم

دوست دارم جان نثار مكتب توحيد باشم

تا نشان افتخار از دست پيغمبر بگيرم

....

ومن ميفهمم در تمامي طول سفر سنگر به سنگر در قلمرو قدسيان ، با آهنگران خواهيم بود.

................

 

فروردين سال 65يك گروه چهار نفره براي تهيه ي يك گزارش بزرگ به سراسر خطه ي جنوب سر ميزنه : نادر ابراهيمي ،ابراهيم حاتمي كيا، كمال تبريزي ،علي كليج (از افراد سپاه)

كتاب با سرود خوان جنگ در خطّه ي نام وننگ بخشي از يادداشتهاي سفر به جبهه ي جنوب نادر ابراهيميه.كه خيلي قشنگه و خوندنش تو اين روزها واقعا ميچسبه. به بعضي جاهاش كه ميرسم دلم ميخواد براي همه بخونمش...حالا اگه دوس دارين كه با هم بخونيمش ...لب تر كنيد.سعي ميكنم تو فرصتي كه مونده   هر روز يه خورده شو بذارم.

پی نوشت :برای یک وآسا دعا کنید گویا این روزا خیلی بی تابه!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 23:4  توسط نخود هر آش  | 

به مناسبت این روزها و به یاد آنهایی که زمانی با آرمانی رفتند:


باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
«اصغر پور حسین»
پاسخ آمد: حاضر
«قاسم هاشمیان»
پاسخ آمد: حاضر
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم:
ما همه اکبر لیلا زادیم...

سروده استاد قیصر امین پور

 

 

بدرقه نوشت:لحظه دیدار نزدیک است...باز من دیوانه ام ...مستم...باز گویی در هوای دیگری هستم.میدونم دل تو دلت نیست.منم دلم همش پیش توئه.خدا به همراهت.ازش بهترینا رو برات میخوام....بهترررررررررررررررررررررررررررین ها.برام خبرای خوب بیار.بهتررررررررررررررررررررررررررررررین خبرارو.دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 21:36  توسط نخود هر آش  | 

 

پست قبل رو گذاشتم، براي اينكه مصطفي بياد بگه: خاتمی اینقدر بزرگ و محبوب هست که به یکی دو تا مقاله و اعتراف یا حمله تو راهپیمایی چیزی ازش کم نشه.
تا حسين آقا جون بياد بگه: نمی دونم این مرد مهره مار داره كه این قدر دوست داشتنیه؟
تا شبح بياد بگه:
خاتمی ازماست.
به شنيدن اينها نيازداشتم . حتي به ديدن اين.حالا حالم خيلي بهتره.
ممنونم .

اين روزا(( دا )) ميخونم . عكس نگاه ميكنم و به جواب سوالايي فكر ميكنم كه اولين باره توي ذهنم جوونه زده. شايد به دست آوردن جوابشون اونقدا توي سرنوشتم تاثير نداشته باشه اما چن وقتي هست كه ذهنمو خيلي مشغول كرده .

واما:


پادشاه فصل ها پاييز...

شيوا يادته ؟ اين عكس  بود كه باعث آشناييمون شد. راستي توي ادامه مطلب اون شعري رو كه درباره ش حرف زده بودم ميذارم . برو ببين.

ممنون كه هنوز به اينجا سر ميزنيد. تا بعدا !(ميخواستم بنويسم تا بعد گفتم سيب بانو شاكي ميشه)

 + دسته گل شهرداري شكوفان مشهدم ببينيد بد نيست!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 21:4  توسط نخود هر آش  |