تبليغاتX
من آرامش را می آموزم...
چه زود رسید!
راضیه انگار همین دیروز بود.بازی وبلاگی را انداختیمو از آرزوهامون گفتیم.و از معایبی که دوس داریم تا ماه رمضون سال بعد کنار بذاریمشون...حالا توی ماه رمضون سال بعد هستیم ! اون پستو که مرور میکنم میبینم شبیه یه نامه عمل کوچیکه.یه حاسبو قبل ان تحاسبو ساده و سرانگشتی!حالا اینکه تو کدوم دست...بماند!
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 1:9  توسط نخود هر آش  | 

سلام
اینا خیلی خوشگله مگه نه؟(جرات داری بگو نه!)

****************************

 

 

****************************

این عکسارو خیلی دوس دارم .هر چند حتی ده درصد لذتی که میشه از دیدن خودخود واقعیش حس کرد توی عکس نیومده  ! هر چی بزرگتر میشه خوشگل ترمیشه . ومن برای اینکه شما بتونید کمال استفاده رو ببرید(کلن باید سعی کنید استفاده کنید.زوره!) توی ادامه مطلب یه دونه گنده شو گذاشتم.اگه دوست داشتید باید!!! برید ببینید.
دوس داشتم یه دونه کریستالیشو داشتم.البته با همین ظرافت.اونوقت میتونستم راحت بشینم و تماشاش کنم بدون ترس از اینکه باد نفسم قطره های آبو هل بده پایین.اما فک نکنم بشر از پس ساختنش بربیاد! الکی که نیست بهش میگن قادر متعال!

دل تنگي : ماه شعبان هم داره تموم میشه.حیف. این ماهو خیلی دوس دارم.شاید از ماه رمضون بیشتر.نه اینکه ارزش ماه رمضون برام کمتر باشه ها نه.اما چطوری بگم.یه جورایی چون اون برام خیلی با ارزشه این ماه برام عزیزتره.بذار اینجوری بگم ...حس من نسبت به ماه شعبان شبیه 5شنبه هاست.که آدم از جمعه بیشتر دوسشون داره چون بعدش تعطیله ! مخصوصا اگه قرار باشه بری مهمونی! درواقع به خاطر جمعه ، 5 شنبه دوست داشتنی تره.عصرای جمعه غمگینه درست مثل روزای آخر ماه رمضون . اما پنج شنبه هیچ غمی نداره عین همین ماه که هیچ وفات وشهادتی نداره.کلن آدم حالشو میبره!حیف که تموم میشه.حیف :-(

خاطره بي مزه : تو فامیلمون یه بچه بامزه (بي مزه گي خاطره با مزه اين جبران ميشه)سه چهار ساله هست که فک میکنه توده کشت یه فحشه بده ! يه بار كه توي كل كل بچه گونه مون حرصش در اومد بهم گفت: تو توده كشتي! تو مرضي!
اين يكي فقط به خاطر ايجاد تعادل بود.چون اينروزا كه خودخودم تمرين نظرندادن ميكنه همچين يه خورده توده كشت نت اومده بود پايين!

فعلن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 8:2  توسط نخود هر آش  | 

 

    سفرنامه رو که نوشتم.خستگیامم که در رفت! خوب دیگه حالا نوبت سوغاتیه!براتون سوغاتی روسری آوردم! آقایون محترم لطفا شاکی نشن! اینجورام نیست که این سوغاتی به درد اونا نخوره !

بالاخره هر مردی یه محبوبی داره که یه روسری خوشگل خوشحالش کنه و خنده هاشو قشنگ تر!(واج آرایی حرف خ!)

مامان... آبجی ... مادربزرگ... همسر شرعی وقانونی...خاله و عمه در محدوده مجاز لغت کلی محبوب قرار میگیرند!غیرمجازش دیگه گردن خودتون!

...................................................................................

بقيه ش تو ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 16:0  توسط نخود هر آش  | 

 

چیه خوب؟حتما باید کله شو با نصف بالا تنه ش از پنجره بکنه بیرون؟تازه شم امیر عباس ما عادت داره با هرچی که دم دستش میاد ناخوناشو رنگ کنه!اون سیاهی روی ناخونشم کثیفی نیست.اصولا ما خیلی خانواده تر وتمیزی هستیم!اینایی هم که گفتم هیچکدوم شرح نبود و این تصویر کماکان بدون شرحه!بعله!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 23:31  توسط نخود هر آش  | 

سلام. متاسفانه فک کنم برگشتم! علیرغم تمام علاقه ای که به جاموندن داشتم ...جایی توی رواقهای حرم...یا بین چادرهای ترکمنی...دشتهای گره خورده به آسمون...شایدم لای جنگلهای مه آلود و سرسبز و بارون خورده... لای ابرای قله دماوند...اما نشد که بشه!

توی سفر تقریبا دچار سوءتغذیه خبری شدم! الان دارم از لاغری میمیرم! از اون لحاظ! از همه اتفاقایی که توی این مدت افتاده بی خبرم. نمیدونم این حسنش بود یا عیبش.

چرا اونقدی که باید از این سفر لذت نبردم؟چیزایی زیادی که قبلن خوشحالم میکرد حالا دیگه هیچ تاثیری روم نداره! ایراد از خودمه!شایدم علامت پیریه! اما این سفر باعث شد به یه چیز بامزه برسم...هر وقت چن تا بدبیاری پشت سر هم بیاری باید منتظر یه امداد غیبی باشی! البته این بدبیاری ها توی مسیرـ همون امداد غیبیه هست!یعنی اگه بدبیاری نیاری اون اتفاق خوب وعجیب وغریب هم برات نمیفته! بگذریم از اینکه این ظاهر قضیه ست وهر کدوم اون بدبیاری ها ممکنه یه شانس بزرگ باشه! شاید اگه مسیر عوض نشه یا چن ساعتی وقت تلف نشه اتفاق به مراتب بدتری برات بیفته!

علیرغم همه پیش بینیهای عقلی و منطقی که کردی بازم راهی رو میری که باید بری! برات مقدر شده که بری!توی یه ساعت خاص باید جایی باشی که اون میخواد باشی! نه جایی که برنامه ریزی کردی باشی! حالا اگه برنامه ریزی تو با خواست اون یکی بشه مغرور میشی که اوه چه کارت درسته! همه چیز طبق برنامه تو پیش رفته!

تکمله کلام اینکه توکل به خدا ...تو هر شرایطی!

تشکر ویژه: قالبی که مشاهده میفرمایید شاهکار wrath عزیزه. واقعا ممنونم.راستی تا یادم نرفته اونم دست خط خودشه

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 12:0  توسط نخود هر آش  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 16:44  توسط نخود هر آش 

ایستاده ام

 همچون شاخه اي خشکیده در مسیر باد...
گاهی این سو
گاهی آن سو...
گه گاه که باد سودای پرواز را در وجودم زنده میکند...
ریشه هایم درزمینی تفدیده وداغ
به ناگاه از عمق سکوت فریاد میزنند:

به کجا میروی؟
رویای پرواز از آن تو نیست....
متعلق به پرنده هاست
پرنده هایی که سالیان درازیست شاخه هایت را به امید رساندن سلامت به بهار ترک کرده اند ...
و تو هنوز درانتظار بازگشتشان هستی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 1:0  توسط نخود هر آش  | 

چه چیزایی ممکنه باعث بشن که یه آدم در عرض یک ماه اینقدر تغییر کنه؟ لابد احساس عذاب وجدان و پشیمونی مفرط!

 

۱-امسال سال اصلاح در الگوی مصرف خیلی چیزها بود ! عدالت ...شرف... آزادی...انسانیت....کرامت انسانی...

۲-دلم میخواهد این جمله را ازاینجا وام بگیرم و با صدای بلند فریاد بزنم:((ما وقتی از ایشان چیزی ندیده بودیم مریدشان بودیم وینک که دیدیم!!))

۳-اینروزا هیچ کس حوصله خندیدن نداره ولی اگه یه خورده طنز دوس دارین اینجا وحرفاش بدک نیست.میتونید یه دل سیر بخندید!

۴-نمیشه ...نمیتونم! اینجا تنها جاییه که میتونم یه چیزایی رو بگم ! یا لااقل با اونایی که مثل من فکر میکنند درد دل کنم! فکر میکنم تویی که مثل من فکر نمیکنی یا این جور نوشتنو دوس نداری وعلی رغم همه ی اینها برام عزیزی بهم این حقو بدی! نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 16:23  توسط نخود هر آش 

گفتند پاهایتان را به اندازه گلیمتان دراز کنید...
اما کدام گلیم؟
اینجا همه برروی خاک نشسته اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 16:26  توسط نخود هر آش 

 

اینجا توی ده ما....ده که ستمه بگم ! نه ! تازه روستا هم که بگیم در حقش اجحاف شده! ما اینجا بانک ملی داریم...دفتر پستی و شورای حل اختلاف هم داریم! تازه مرده شور خونه هم داریم! اینترنت هم که مستحضرید ...داریم! اصلن کی به کیه؟ توی شهر ما رسم بر اینه که وقتی یکی از اهالی ده...یعنی شهر فوت میکنه از بلندگوی تنها مسجد شهر اعلام میکنن که اهالی محترم، فلانی بچه فلانی همسر فلانی مادر یا پدر فلانی فوت نموده به رحمت خدا پیوسته تشریف بیارید برای تشیع جنازه!خدایی هر جای دنیا که رفتم باید وصیت کنم وقتی مردم برم گردونن اینجا ! لااقل تشییع جنازه آدم باشکوه میشه ،دونفر براش فاتحه میخونن! این اعلام هم البته با تشریفات خاصی صورت میگیره...اینجوری که مثلن ساعت 8صب یهو بلندگوی مسجد شروع میکنه به پخش صدای قرآن خوندن عبدالباسط! حالا فک کن از رو خوشبختی یا بدبختی خونتون فقط 40پنجاه متر با مسجد فاصله داشته باشه! و با این صدا که تا عمق جیگر آدمو میسوزونه از خواب بپری! اولش که فک میکنی زبونم لال خودت مردی! بعد تازه میفهمی که بعله شتره باز سرو کله ش پیدا شده و درخونه یکی خوابیده...حالا توی اون ده دقیقه یا بیشتر که بستگی به انصاف مسجد بان داره (اسمش حاجی نقیه!) هی توی دلت رخت میشورن و پیش خودت میگی خدا کنه طرف جوون ناکام نباشه ... از فامیلای ما و دوست وآشناهامون نباشه...یکی از این پیرمرد پیرزنای 100به بالا باشه که آرداشونو بیختن الکاشونو آویختن وچن وقتی هست که خودشون و فامیلاشون دخیل بستن و منتظر عزراییل نشستن.
این وضع ادامه داره تا وقتی که دل مسجد بان محترم به رحم بیاد و بیخیال حس تعلیق بشه!خلاصه خودش شخصا میاد پشت بلند گو و شروع میکنه:(یه خورده همچین جو حیاتی بودن میگیرتش اینجور وقتا!)
بسم الله الرحمن الرحیم...
انا لله وانا الیه راجعون!
اینا رو خیلی آروم و کش دار میخونه!
خلاصه این یه ربع کوفتی تموم میشه و حالا بگذریم که کی بوده که بار سفر بربسته بوده!
مهم اینه که تو تازه یاد مردن خودت افتادی و اینکه چقد کارای نیمه کاره داری! خلاصه اونقد زیر و زبر دلت کن فیکون شده وترس برت داشته كه به فکر صاف کردن جاده آخرتت بیفتی و تا دو روز جرات نکنی دور و بر کارای دنیوی آفتابی بشی!چه برسه به کانکت شدن و آپ کردن!
اما.....

به نام خدا
سلام
پستم تازه شروع شد...اونا که گفتم مقدمه بود!
خوب درسته که امروز یکی از همون روزا بود ولی خوب لازم بود بنده بیام و از بابت دیروز حلالیت بطلبم!(دیدین اونقدام کارم دنیوی نبوده ؟)آخه دیروز اومدم شروع کردم به آپ کردن.
دوتا عکس بود که قبلن سیوشون کرده بودم و خیلی دوسشون داشتم .میخواستم بذارمشون اما باید آپلودشون میکردم! و نشد! تصمیم گرفتم بگردم و دوباره از اونجایی که سیوشون کرده بودم پیداشون کنم . اولی عکس معروفی بود وتونستم راحت پیداش کنم  از کسی به اسم " آنسل آدامز"که عملا پدر عکاسی مدرنه...فکر کنم اسم عکس "آفرینش"باشه...یکی از برترین عکس های سده ی اخیر.

اما دومی رو از پرچنان گرفته بودم و کلی از وقتم صرف زیر ورو کردن آرشیو اونجا شد اما پیداش نکردم!

حوصلم سر رفت ونیمه کاره ثبت کردم که برم اما انگار این بلاگفا جار زده که من آپ کردم!
دیروز یک نفر از من درمورد مصاديق اموختن ارامش پرسيد...ومن یاد اون دوتا عکس افتادم و آرامشی که با دیدنشون توی قلبم میشینه :

آفرينش

......

 به دنبال گمشده خويشتن

.....

اينها برای من معنای مصور آیه (( الله نور السماوات و الارض)) هستن. آیه ای که بیشتر از هر چیزی بهم آرامش میده.گه گاه يه نگاهي بهشون ميندازم.
دیروز میخواستم یه پست کوتاه بذارم با دوتا عکس که توی اونها حضور خدا رو میبینم.وامروز خوب... تبدیل شد به یه پست طولانی که مطمئنم خیلی ها سطراشو  5 تا یکی میخونن!یک فرصت سوزی بی نقص! استاد این کارم!شاید اگه از همون اول سرجالیز میکاشتنم بيشتر مفيد فايده واقع ميشدم!!
یه مطلب قشنگ از عرفان نظر آهاری هم بود که دیگه میذارمش برای بعد.این پست به اندازه کافی طولانی شد!بخوانید ولذت ببرید اما اسراف نکنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 20:7  توسط نخود هر آش  | 

 


هرچی رو كه بشه برداشت، می‌شه پرت هم كرد!

به مامان نشون بده كه توی بالشت پُر از پَره!

اگه دلت برای مورچه‌ها تنگ شده، شكر بپاش روی فرش!

وقتی با مامان می‌ری مهد كودك
نذار با مامان‌های ديگه حرف بزنه
اونا چيزايی يادش می‌دن كه ممكنه باعث بشه
ديگه خيلی بهت خوش نگذره !

بچه‌ها لازم نيست به اندازه مامان‌ها بخوابن !

وقتی از توی ويترين مغازه خواربارفروشی
يه قوطی از توی رديف آخر بكشی بيرون
بقيه قوطی‌ها صدای قشنگی از خودشون در می‌آرن !

به مامان نشون بده كه از ظرف پُر ِ غذات
می‌شه به جای كلاه استفاده كنی !

اگه گفتی كاغذ توالت چند متره؟


كتاب: دايره‌المعارف بی‌نزاكتی
يا
!چطور كُفر مامان رو دربياريم
آر. جی. فيچر / ترجمه تبسم آتشين‌جان / نشر حوض نقره

******************************************************

 یه سال...حالا چن ماه کمتر ..چن ماه بیشتر.به هرحال زمان قابل توجهیه .توی این مدت تقریبا هرروز برای هم کامنت گذاشتیم.مطالب همدیگه رو خوندیم.یه جورایی شبیه یه خانواده شدیم.به قول عطیه یه حلقه وبلاگی.
این بار میخوام این پستو تقدیم کنم به کوچکترین اعضای این حلقه وبلاگی ... کوچولو هایی که عکساشون ... قصه شیرین کاری ها و شیرین زبونیهاشون خیلی وقتها غبار یکنواختی و کسالتو از روی دنیای مجازیمون برداشته.
تقدیم به کوچولوهای دنیای مجازی....و البته بزرگترین معلمای زندگی...اراده ... امید و مبارزه در دنیای واقعی:
 اميرعباس خودم(با یه خورده پارتی بازی!)

 شميم زهرای دوست داشتنی (محبوب ترین ومعروف ترین بچه مجازی)

 کیمیا خانوم (این عکسا البته خیلی قدیمیه!قابل توجه دایی محترمشون!)

 يوسف و حسام(اینا داداشن) 

آقا محمدمهدی (ایشون که دیگه وب اختصاصی هم داره!)

 و سوگند جون (اینو به خاطر کودک درونش گذاشتم)

با آرزوی سلامت،سعادت و خوشبختی برای این کوچولوها زیر سایه خالق مهربون...پدرا ومادرا وخاله ها وعموها ودایی ها وعمه های حقیقی و مجازیشون!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 11:19  توسط نخود هر آش  |