تبليغاتX
من آرامش را می آموزم...

 

نفست شکفته بادا و ترانه ات شنیدم
                            گل آفتابگردان!                           
نگهت خجسته بادا و شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!

به سحر که خفته در باغ
صنوبر وستاره
تو به آبها سپاری
 همه صبر وخواب خود را
و رصد کنی ز هر سو ،
 ره آفتاب خود را

نه بنفشه داند این راز،
نه بید ورازیانه
دم همّتي شگرف است
 تو را در اين ميانه

 تو همه در اين تكاپو
كه حضور زندگي نيست
به غير آرزوها

و به راه آرزوها
همه عمر جستجوها

من و بويه ي رهايي
و گرم به نوبت عمر رهيدني نباشد
تو وجست وجو 
وگر چند رسيدني نباشد...

چه دعات گويم اي گل؟
تويي آن دعاي خورشيد كه مستجاب گشتي

شده اتّحاد معشوق به عاشق از تو رمزي
نگهي به خويشتن كن
 كه خود آفتاب گشتي!


_ شفيعي كدكني _

 


حسودي نوشت:خوش به حالت ، تو  آفتابگردوني و من سر گردون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 16:39  توسط نخود هر آش  | 

داره آتیش میباره...هوا داغه...دیوارا داغه ...خیلی داغ. گرممه . دمای هوا ۳۵.۷درجه سانتیگراده!نه بیشتره ...خیلی بیشتره. تو این هوا کولر که نباشه میفهمی من چی میگم.گرممه. این کامپیوتر لعنتی هم داغه! امشب شده بخاری.پاشم برم.امشب میخوام تو ایوون بخوابم.زیر سقف آسمون.اگه این جیرجیرکا بذارن...هی جیر جیر جیر جیر جیر...

بارون ـ میا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 0:32  توسط نخود هر آش  | 

 

این روایت زیبا ودوست داشتنی رو بارها وبارها شنیدم ومطمئنم کسی نیست که نشنیده باشه.وقتی دو تا بچه کوچولو...توی مسجد یه پیرمردو دیدن که بلد نبود درست وضو بگیره.نمیدونم چرا اون دوتا کوچولو با همه خردسالی به اون پیرمرد نخندیدن.چرا نقشه کشیدن برن و جوری که بهش برنخوره بهش یاد بدن که چجوری وضو بگیره.باور کنید هنوز نمیدونم چرا به کار اون پیرمرد نخندیدن!

میدونم چن روزیه از نمازجمعه به یادماندنی گذشته. اما...توی این چن روز خیلی جاها رو گشتم تا بتونم عکسای نماز جمعه رو ببینم.چون از جایی که بودم نمیتونستم کل حوادثو دنبال کنم. طبیعی بود.  اونقد جمعیت زیاد بود و نماز با شکوه برگزار شد که امکان همچین چیزی وجود نداشت.
تقریبا به چن تا از خبرگزاری ها و وبلاگهای مخالف این حرکت ّ« سرزدم و نکته جالب این بود که  غیر از چن تا عکس تکراری چیز دیگه ای ندیدم. دوتا عکس از آقا و خانومي که کنار هم نماز میخونن....یه آقایی که با کفش نماز میخونه و یه خانوم که با آرایش در حال نمازخوندنه.کامنتاشونم تا حدودی خوندم.تیتر مشترک همه این عکسا هم این بود : نمازخواندن جالب طرفداران موسوی.
نمیدونم چرا هیچ خبرنگاری از نمازخوندن خود موسوی عکس نگرفته بود؟چرا از صفهای منظم داخل دانشگاه عکس نگرفته بود ؟هیچ جا عکسی ازخانوم بغل دستیم ندیدم که از اول تا آخر مراسم اشک چشماش خشک نشد!
با دیدن این عکسا و واکنش این عزیزان (( اخراجی ها )) پسند که موج سبزی ها رو اخراجی میدونن یاد صحنه نماز خوندن اخراجی های 1 افتادم!
خیلی برام جالبه. پوسته نازک ادعاهای پوچشون چقدر زود داره میریزه !
دوستی میگفت نماز جمعه مستحبه اما دروغ و تهمت و ریا حرومه! وارونه نشون دادن واقعیت ها گناهه. البته باید اعتراف کنم جایی ندیدم انداختن هاله رنگی روی تصویر تلوزیونی گناه باشه! اینها به چه مجوزی با چن تا عکس به اونهمه آدم برچسب بی نمازی میچسبونن؟ اين تازه يكي از جمله هاي تحقير آميزشون بود . لابد مجوزشونم از توی قرآن ونهج البلاغه و صحیفه امام استخراج کردن!


خوشحالم.این اتفاق اونقد باشکوه وبدون نقص برپا شد که به جز همین چن تا عکس چیز دیگه ای برای توی بوغ کردن پیدا نکردن!
هر چند اینها تو این مدت اونقد از خودشون استعداد درخشانی در تخریب و وارونه جلوه دادن واقعیت ها نشون دادن که نمیتونم به عکس اون جوون کفش پوش شک نکنم!

 

فردا عيد بزرگ مبعثه. اين روزو به همتون تبريك ميگم.

اونقد حقير هستم كه نميتونم در ستايش اين روز بزرگ چيزي بنويسم.
اما يقين دارم خيلي ها درستايش او خواهند نوشت.
پيروان صديق رسول خدا. آنها كه در برپا كردن نماز و ياد گرفتنش از هم پيشي ميگيرند! اما نه براي بندگي خدا.براي فخر فروشي به بندگان خدا.

 کمی تا قسمتی مرتبط

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 21:20  توسط نخود هر آش  | 

 به نام خدا

سلام

۱- به خاطر قصه رستم وسهراب هیچوقت با شاهنامه جور نبودم. رستم برای من یکی از منفورترین اسطوره های دنیاست. این احساس دست خودم نیست.شاید نباید شاهنامه خوندنو با قصه رستم وسهراب شروع میکردم.چقدر تلخه این قصه...چرا هیچ کجای این داستان از تهمینه چیزی نگفتن؟خبر مردن سهرابو چجوری بهش دادن؟سهراب چند ساله بود؟19 ساله؟همیشه از مرور این درس توی ادبیات دبیرستان در میرفتم. اما انگار تاریخ خسته نمیشه از تکرار قصه سهراب ها ...قصه بدنهایی سرد...با سینه هایی دریده ... صورتهایی کبود و لبهایی خونمرده.


 

۲-دلم گرفته.اینجور وقتا ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه باعث بشم بقیه هم احساس بدی بهشون دست بده.چن روزی از دنیای مجازی فاصله میگیرم. هنوز هیچی نشده دلم براتون تنگ شده.

جمعه اگه خدا بخواد تهران هستم. برای نماز جمعه. میرم زیر پرچم هاشمی سینه بزنم و البته اونجا با آدمهایی آشنا بشم که مث من از اولم چیزی نداشتن که هاشمی بخواد بدزده! هم من میرم هم به احتمال زیاد مادر ۷۰ساله م!میدونید هاشمی هنوز برای اون یه قهرمانه.میخوان قهرمانشو ازش بگیرن.اما میره که نذاره.

 

۳- ۷۹۰۸

 

۴- نیستم که نظرا رو ببینم .برای همین نظرسنجی بسته ست.فعلن خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 1:1  توسط نخود هر آش 

موقعیت اول:
کنار خیابون ایستادی.یه روز سرد زمستونیه. بارون میاد. اصن میخوای برف بیاد و کف زمین هم حسابی لغزنده باشه و دمای هوا 35 درجه زیر صفر باشه که همچین یه نموره اوضاع وخیم تر باشه؟!ها؟
خوبه..حالا تو این شرایط یه قرار مهم داری...اصن قرار نداری خب؟کلاس داری دیرت شده!خلاصه عجله داری...بگو خب...
بعد از دو ساعت انتظار یه ماشین جلوت وایمیسته که دوتا جای خالی داره.راننده اما میگه تا یه نفر دیگه نیاد را نمیفته.یعنی حالا بازم باید منتظر وایستی تا یه مسافر دیگه از راه برسه.وای دیرت شده....زمان داره میگذره. همون لحظه میبینی یه آقایی|خانومی با یه بسته  که به نظر سنگینه داره میاد سمت ماشین.حالا چیکار داری چی توی بسته ش داره؟این به داستان ما ربطی نداره! بگو خب! تو میدویی میری جلو با لبخند ازش میخوای که کمکش کنی ...میاریش که زودتر سوار بشه و را بیفتین. با مهربونی بهش لبخند میزنیو توی دلت از اینکه خدا این فرشته نجاتو فرستاده کلی خوشحالی.حالا دوس نداری نگو خب.


موقعیت دوم:
کنار خیابون ایستادی.یه روز سرد زمستونیه. بارون میاد. اصن میخوای برف بیاد و کف زمین هم حسابی لغزنده باشه و دمای هوا 35 درجه زیر صفر باشه که همچین یه نموره اوضاع وخیم تر باشه؟!ها؟
خوبه..حالا تو این شرایط یه قرار مهم داری...اصن قرار نداری خب؟کلاس داری دیرت شده!خلاصه عجله داری...بگو خب...
بعد از دو ساعت انتظار یه ماشین از راه میرسه که فقط یه جای خالی داره.میره یه کم جلوتر وایمیسته... یه آقایی |خانومی هم کنار تو منتظر ماشینه...یه بسته هم همراهش داره. شروع میکنه دوییدن سمت ماشین.داره دیرت میشه...تو هم شروع میکنی به دویدن سمت ماشین.تو زودتر میرسی ..آقاهه|خانومه  رو که رسیده دم در ماشین با نفرت میزنی کنار و سوار ماشین میشی. بگو خب...میگم بگو خب !


میبینید؟به نظر من(حالا کی نظر تو رو خواست آخه!!!!) تو همه عرصه های زندگی اجتماعی و سیاسی..ورزشی یا فرهنگی و البته مهم تر از همه موقعیت های اقتصادی که پای سود وضررهای تاثیر گذار هم وسطه تقریبا همگیمون از همین واکنشها تو این دوتا موقعیت تبعیت میکنیم ! از گرفتن یه تاکسی بگیر تا مبارزه احزاب سیاسی برای قرار گرفتن در راس قدرت.
جایی که حضور دیگران به نفعمونه یه قیافه مهربون ومحترم ومدافع حقوق بشر به خودمون میگیریم وجایی که وجودشون مزاحمه...

متاسفانه خیلی کمن آدمایی که توی موقعیت دوم جاشونو به رقیب میدن! حالا نه تا این حد پطرس بازی...یا همون فردین بازی وطنی! ولی باز اقلن یه تعارف میزنن!


حرص هرز درآر نوشت: آه! محض رضای خدا یک نفر این عدالت را دفن کند! بوی تعفن جنازه گندیده اش خفه مان کرد!

همیشه حق با مشتری است نوشت: حضراتی که به جاشون در پیوندهای وبلاگ ما اعتراض دارن لطفا درخواست کتبی بدن...جای پیشنهادیشونو مشخص کنن. قول خاصی نمیدیم ولی سعی میکنیم  بررسی کنیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:5  توسط نخود هر آش  | 

 

وخدا انسان را از خاك آفريد.
روح را توي كالبد گلي اش دميد.
آدم عطسه اي كرد و بلند شد.
خدا به فرشته ها گفت به آدم سجده كنند.
همه ي فرشته ها سجده كردند.به جز شيطان
گفت تو مرا از آتش آفريدي وآدم را از گل.
جوهره واصل من والاتر و بهتر است.
بيچاره فراموش كرد حرفي كه زده...خودش پاسخ ادعايش بود!
قبول داشت كه خدا او را آفريده ! و نافرماني كرد.فرشته بود.سيما وخلق وخوي بهشتي را از اوگرفتنند .
 شد ابليس...
ابليس يعني نااميد...
وخدا به انسان علم داد .
تا همه بدانند برتري به اصل وجوهره نيست...به علم است.
آدم خسته بود.
خوابيد.
حوا را از پهلوي چپش ساخت.
به آنها گفت برويد توي بهشت خوش باشيد.اما...
درختي نشان كرد وگفت :از ميوه اين درخت نخوريد كه بدبخت ميشويد.
شيطان اما بيكار ننشست.
با مار رفيق بود.
مار نگهبان بهشت بود.
دست به يكي كردند.
رفت توي دهن مار و آمد توي بهشت نشست زير پاي آدم وحوا...
چه خبر؟خوش ميگذره؟
گفت خدا نميخواهد شما براي هميشه توي بهشت بمانيد.براي همين گفته از ميوه آن درخت نخوريد.
هر كس طعم آن ميوه را بچشد توي بهشت جاودانه ماندگار ميشود.
آما آدم گفت من هرگز به عهدي كه باخدا بستم خيانت نميكنم.
از ابليس اصرار از آدم انكار...
ابليس توي دلش گفت مخ حوا را ميزنم.
اما به او هم هر چه اصرار كرد فايده نداشت.حوا روي حرف آدم حرف نميزد.
جفتشان باهم نگهبانهاي بهشت را صدا كردند و ابليس را از بهشت انداختند بيرون.
ابليس چند بار ديگر هم آمد اما هيچ فايده اي نداشت.
حالا سالهاي سال است كه فرزندان ونسل آدم وحوا به خوبي خوشي در بهشت زندگي ميكنند ، به عهدي كه با خداوند بستند پايدار ماندند و لب به ميوه ممنوعه نزدند.
وابليس،
 رانده شده...
پشت درهاي بهشت به اين خوشي بينهايت چشم دوخته و به حال و روز و بدبختي خودش سخت ميگريد!
.
.

(برداشتي آزاد از فصل آفرينش آدم عليه السلام _ تاريخنامه طبري)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 19:39  توسط نخود هر آش  | 

 

آدم اندر بهشت همی بود مقدار پانصد سال این جهان و نیم روز آن جهان؛ و به خبر اندر آمده است که نیم روز به روز آدینه، به شمار روزهای این جهان گذشته بود که به بهشت اندر شد و آفتاب فرو نشده بود که از بهشت بیرون آمد.
وگروهی چنین گفتند که وقت نماز دیگر بیرون آمد از روز آدینه و به زمین آمد.
و دویست سال این جهانی بگریست، واین یک ساعت آن جهانی بود مقدار نماز دیگر تا آفتاب زرد شد. پس خدای عزوجل توبه ی او پذیرفت.
و در خبر است از پیغمبر علیه السلام که گفت به روز آدینه اندر ساعتی است که هر چه بنده از خدای بخواهد بدهدش و اگر توبه کند بپذیردش، و آن وقت فرو شدن آفتاب باشد.

تاریخنامه طبری - جلد اول


.
.
.

بی ربطه سعی نکنید ربطش بدید به بالایی ـ نوشت :  مدتیه سعی میکنم دیگه  قاطی بازی های سیاسی نشم.اما چرا باید خودمو گول بزنم؟چطور باور کنم دلی که دیروز برای هم وطنی با یه دین و مذهب که توی خون خودش غلطید،نلرزید.... نتپید ، (و اونو فقط به جرم اینکه چیزی میخواست غیر از خواسته او... از اسلام خارج کرد و هرجور عزاداری و مجلس یادبودو براش حروم کرد) امروز به یاد یک شهیده محجبه مصری تبار شاید اهل تسنن عزاداره و براش تشییع جنازه نمادین میگیره ! توی خیابونهایی که هنوز بوی خون و آتیش و گاز فلفل میده؟
برای من حساب بعضی از اینهایی که امروز از سر تاسف این حادثه رو محکوم میکنن ازحساب اون جانی نژاد پرست آلمانی جدا نیست!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 20:23  توسط نخود هر آش  | 

این روزها همه درباره الی میبینند ومینویسند...شما چطور؟

يك نفر به اصغر فرهادي بگه بياد درباره خاتون خاله رو بسازه!هم غمگين تر وتراژيك تر ميشه هم بفروش تر.نقشمم به هر كي داد فرقي نميكنه اما خودم با حميده خيرآبادي بيشتر حال ميكنم!

اين روزها امکان نوشتن پست طولانی ندارم!یعنی ورد(این چرا انگلیسی نمیشه؟!) ندارم!یعنی دارم اجرا نمیشه!کامپیوترم ویروس داره!ونمیذاره برنامه هام  اجرا بشن ! یکی از برنامه هایی که به خاطر مزاحمت این ویروس بالا نمیاد ویروس کشمه!

وای به روزی که بگندد نمک!

باید ویندوز عوض کنم و درایوها رو کلن فرمت ...خوب چرا این کارو نمیکنم؟به این دلیل که کلی عکس وفیلم توی هاردم دارم که تکلیفشون معلوم نیست واگه بپرن منم میپرم باهاشون! البته نه از اون پریدن خوبا! از اون بدا و به دیار باقی شتافتنا ....حالا چرا تکلیف عکسا وفیلما رو مشخص نمیکنم که برم ویندوزو عوض کنم؟چون حوصله  ووقتشو  ندارم!


بعد اونقد الان اعصابم خورده كه نگو!

جالب اينجاست اوضاع مخم از اوضاع كامپيوترم درب وداغون تره!

بگذريم از آشفته بازار خونه زندگيم!

سیستمو كه آخرش فك كنم بايد بندازم دور!كاش ميشد خودمم بندازم دور! همه ي اينا رو گفتم كه بگم لطفا مرا از نوشتن پستهاي سر وته دار معذور بفرماييد!

آهاي اوني كه تو پست قبل با اسم يه دوست كامنت گذاشتي!كي گفته تو دوست مني؟عجب بساطيه ها!همه ميخوان خودشونو بچسبونن به آدم! البته 85درصد حرفاتو قبول داشتم! خوب قبول داشتم دیگه!بگم نداشتم؟

آهاي اوني كه با اسم هميشه ديوونه كامنت گذاشتي...تا ديوونه نشدم خودتو معرفي كن!

 

 

سپردمتون به خدا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 18:32  توسط نخود هر آش  | 

 

۱- عیده دیگه!عیدم که تبریک میگن ! پس عیدتون مبارک.

۲- دوباره روز پدر... دوباره من... دوباره یک حسرت بیست وپنج ساله! ولی خوب بابا نداشتن هم یه جورایی قابل تحمل میشه وقتی بتونی خودتو بذاری جای یه دختربچه با روسری آبی !

۳-این روزا خیلی خوبن . همدیگه رو دعا کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 20:30  توسط نخود هر آش  | 

وقتی کلی فکر وخیال تلخ ...از دغدغه های کوچیک شخصی وخانوادگی گرفته تا ...چرا باید دوباره یادآوریشون کنم؟

وقتی داری بین همه اینا خفه میشی. وقتی همه اینا دنیا رو برات تنگ کرده

وقتی عین یه حشره کوچولو بشی که افتاده توی یه تارعنکبوت ... اما از شانس بدت عنکبوته قبل از تو مرده  باشه و نتونه بیاد بخورتت تا راحت بشی ... وقتی هر چی بیشتر دست وپا بزنی دست وپات بیشتر لای تارا گیر کنه ...

وقتی احساس کنی دو تا دست دور گلوت حلقه شده وهی داره فشارشو بیشتر میکنه....وقتی موندی تو  ارتباط بین بغض و ناامیدی که یه احساس روحی وفکریه با این فشار عجیب وغریب ...تو ربط اون دستهای حلقه شده با اشک...اشکی که نمیاد...

وقتی وجودت از شک وتردید لبریز بشه...

فقط یه چیز میتونه ابرای سیاهو کنار بزنه و ته مونده های امیدو از عمق وجودت بیرون بکشه....              میدونی وعده ای که خدا ضامنش باشه یعنی چی؟

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه.....

 

ضامن این وعده اونقد بزرگ هست که دلم قرص بشه ...اونقد بزرگ هست که با همه ی کوچیکیم نترسم از اینکه وجود ضعیفمو به عظمتش پیوند بدم.نترسم از اینکه توی دایره ای که دورش طواف میکنه ... احساس غریبی بکنم...یا کسی ازم بپرسه کیم وچیکاره ام!اونقد بزرگ هست که بیرونم نکنه.اونقد بزرگ هست که وسعتش با همه حقارتم لطمه ای نبینه.

این وعده ضمانت شده اونقد محکم و مطمئن هست که همه شک ها رو دور بریزه.

 

سلام برتو که وعده ضمانت شده خداوند هستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 18:6  توسط نخود هر آش  | 

 

نمیدونم ابرای رنگین کمونی پشت گنبد امام رضا (ع)رو توی عکسم میبینید یا نه ...اما برای من این قاب تصویر یکی از رویایی ترین چیزایی بود که توی عمرم دیدم.روز آخری که مشهد بودیم برای خدافظی خیلی عجله ای رفتم حرم . تو حال وهوای خودم بودم.سرمو انداخته بودم پایین..رسیدم صحن انقلاب.... ایستادم همون جای همیشگی و مورد علاقه م که سلام کنم.سرمو که بالا کردم دیدم اوووووووووووووووووووووووووه!چه کرده !

بیشتر شبیه خواب بود!

این لحظه رو حفظ کردم تا روزای تیره زندگیمو باهش رنگی کنم.

راستی یه خبر : هیچی جون ما چن وقت پیش توی یه قرعه کشی شرکت کرده بود.حالا اسمش دراومده ! ماشین مدل بالا و سفر خارجی یا کلید طلایی یه خونه نیست! خیلی بیشتره! سه روز اعتکاف توی مسجد گوهرشاد در جوار امام رضا! یکشنبه هم راه میفته.خوش به حالش.بهش غبطه نمیخورم....حسودیم میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 12:9  توسط نخود هر آش  | 

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی

پرهایش را بزن.

خاطره پریدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرتاب میکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 21:32  توسط نخود هر آش  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 1:3  توسط نخود هر آش  |